مثنوی ماهور

دوش بود اندر خراباتم گذار

 چنگ را دیدم که می نالید زار

چون شنیدم ناله آن چنگ را

بر من آمد مستی بی اختیار

خرفه و سجاده را دادم به می

در خرابات آمدم خمار وار

عالمان گویند که زاهد می خورد

گفتم آری خیز و جام می بیار

می بیار و چنگ بنواز و بگو

آنچه پنهان بود کردم آشکار

سالها دزدیده بودم چنگ را

این زمانم اندر آمد در کنار

هر که فردا مست ناید پیش یار

از جمال یار گردد آشکار

 

 

 

 

/ 0 نظر / 23 بازدید